نه برادر! نه. پی ام و میل و کامنت سر سوزنی از اونچه باید باشی تو این شبهای با هم بودن رو نمیرسونه. "ما" دیگه با هم نیستیم چون "تو" نیستی. همین. ساده و بی رحم. و این شروع با هم نبودنهای اگه نه همیشگی، دست کم طولانی مدت ماست! این شروع از دست دادن همه اونچه که داشتیمه برادر! تا ساختنی دوباره ....
میخوام از "رقص" بنویسم. از رقص که بی اغراق یکی از زیباترین مظاهر تبلور شکوه انسانیته. اون لحظه که موج آهنگ تو تنت رقصان میچرخه و تمام عضلاتت رو بی اختیار از تو به فرمانش میگیره، تا اون لحظه که بی مقدمه نگاهت با کسی گره میخوره و نزدیک میشی و بعد از اون بالا و پایین رفتنهای هماهنگ نشاط بخش با کسی قسمت میشه که نه، در دو ضرب میشه و به آسمون میره. و اون نگاه زیبا و شاد که میره و برمیگرده، بی گفتگو تو کمتر لحظه ای از زندگی تکرار میشه. و خنده های بی بدیل، خنده های بی بدیل، خنده های شاد بی بدیل. ای وای! بشر به چیزی تبدیل میشه بارها و بارها والاتر از اونچه همیشه هست، تو این نیایش دسته جمعی.
باورش سخته وقتی میبینی ذات شفاف آدمها رو نه تو بحثهای کلامی چند ساعته، نه تو گپ زدنها و فکر کردنها، نه تحلیلها و توصیف های استادانه، که تو یه "رقص" ساده پیدا میکنی!
اون وقت که وا میدی و با آقای "ح." تو آسمون پرواز میکنی و میبینی که پاشنه پاتم انگار زمین نمیاد. سست سست! با خانوم "ن." زن میشی و عشوه میریزی. به آقای "ب." نگاه میکنی، بدجنس میشی و هر کاری میکنه باظرافت تکرار میکنی تا ببینی که چه شیرین میگه:" ادای منو در میاری؟". با خانوم "آ." میچرخی و میخندی و بیربط میشی. که اون پایه است، هر کار کنی باهات میاد.
بی قاعده و قانون میشی. خام و لوس و بی پروا. بی فکر و فهم. بی حصار و بند. خودت رو میرسونی به اونچه هستی. و مگه این همون نیایش نیست؟
نذار هیچ کس با هیچ منطقی این لذت جوشان رو ازت بگیره. این نعمت رو با تمام جزئیات مال خودت کن. تو جمع که هستی با همه برقص. با بچه ها، با تازه کارها، کار بلدها، با پیر زنها و پیر مردهای شکسته. با عشقت، با عزیزت، با هر کس که به چشمت میاد. هر کس که نوز زندگی داره. یک نفر رو که از قلم بندازی اونو برای همیشه از دست دادی. یادت نره!
هر چی میگذره این نظریه که همه چیز از درون ماست برام دوست داشتنی تر و ملموس تر میشه. چطور میشه باور کرد شبی که تو از درون تهی هستی، دنیا انقدر از هر حادثه ای خالی باشه؟ که هر چی چنگ بندازی تا شاید بتونی به چیزی برسی و تهی درونت را کمتر کنی فضای خالی از اونچه هستی خالی ترت کنه. تا بعد که خوب عرق ریختی و به جایی نرسیدی نا امید سر بخوری درون خودت و یادت بیاد که قبلا هم یاد گرفته بودی راهی جز این نیست!
و تازه خوب که آروم شدی ببینی فرارت از حجم خالی نیست که تاب قلیان بسیاری حضور تو گاهی برای خودت هم به اندازه بقیه سخته!
نوزاد پسر روشن زاده! بالای سرت داشتم میخندیدم که مردی. باور میکنی؟ وحشتناک بود. بدنت یه لحظه سیاه و سرد شد و تو دستم باد کردی. باور این مرگ از لمسش سخت تر بود. نباید میمردی. وقتی داشتم دیوونه وار میچرخیدم و هر کاری به ذهنم میرسید میکردم یادته؟ هیچ کس جدیم نگرفت. مگه با مرگ میشه جنگید؟ دیگه دیر شده. من چشم و گوشم رو بستم روی اونچه یه ذره امیدمم میگرفت. نمیدونم دیگه بقیه اش خیلی سریعتر از اونچه یادم بیاد گذشت. انگار دیگه چیزی نفهمیدم تا اینکه یه لحظه نبض ظریفت رو زیر انگشتام حس کردم. "برگشت" . و چه شیرین بود این خبر.
تو هنوز زنده ای و من دستهام رو دوست دارم. حالا چند روزه این حس جنگ با مرگ و خلق تولد دوباره میخواد پوست انگشتهامو پاره کنه و جوونه بزنه! به لطف ۱۵۰ بار در دقیقه انقباض هماهنگ اون عضلات کوچولوی چسبیده به هم!
یه شب خنک پاییزه و ساعت از نیمه شب گذشته. خانوم آ. نشسته روی مبل. پاهاشو گذاشته روی میز و داره میل چک میکنه. "دارم ارتباطات میلیم رو قوی میکنم."
آقای ب. و آقای ه. دارن "پلی استیشن" بازی میکنن و برای همدیگه کرکری میخونن.
آقای ر. چیزای مختلف تعریف میکنه و چایی میخوره.
بوی گل مریم و موزیک بابک بیات خونه رو پر کرده و الان رسیده به آهنگ "جنگل". آقای ر. زیر لب زمزمه میکنه.
همینطوری که کارهای مختلف انجام میدیم با هم گپ میزنیم و گاهی سر چیزای کوچیک چه راحت و بی پروا میخندیم. یه اشاره، یه کلمه یا یه جمله خیلی کوچیک به اعتبار وزنی از خاطره، نگاهها رو به هم میندازه و شلیک خنده سر میرسه.
من سبکم. سبک و شاد. چشمامو میبندم و این لحظه رو با تموم جزئیاتش حفظ میکنم. و فکر میکنم چند ماه دیگه یا شاید چند سال دیگه، وقتی زندگی هممون از این طوفان همه گیر انتخاب وطن گذشت و نشست کردیم و جایی روی این زمین بزرگ وطن گذیدیم، حالا هر جا که بود، اگه نتونم عین همین خلوت رو با همین آدمها، با همین احساس شاد و سبک، با همین بوی مریم و بابک بیات، همین خنده های راحت از ته دل، اگه نتونم شبی رو با همین جنس، دوباره خلق کنم، این منم که باید اعتراف کنم زندگیم رو به یک جا و به تمامی ازدست دادم، به یک جا و به تمامی!
خوب خیلی سخته. ببینین یه کشتی گیر تو محله یا شهرش هم که می خواد اول بشه خیلی سختشه!!
پ.ن.:حالا فهمیدین کشتی چقدر سخته؟
از پرستارای حرفه ای بخش. یه خانوم خوش چهره ۴۰ - ۴۵ ساله. و کاملا "معمولی". ساده و خوش اخلاق. راضی و مطلوب و دوست داشتنی، چشمای سبز دلفریبشو با لوندی خاصی ریز میکنه تو چشمهامو میگه :" من قبل از دانشجویی با شوهرم دوست بودم. زمان کارآموزی یه رزیدنت پوست خوش تیپ عاشقم شد. میگفت بذارین یه بار بیایم منزلتون. اصلا همدیگه رو بشناسیم. گفتم محاله. من به کسی قول دادم. همه می گفتن خیلی خری تو. اما من قول داده بودم. " حلقه ساده زردرنگش رو نشون میده و میگه :" ماله زمان دوستیمه. هیچ وقت حلقه دیگه ای نخریدم. اهل طلا نیستم اما اینو از خودم جدا نمیکنم. " چشماش برق میزنه و خنده راحت قشنگی سر میده که اگه دو هزارتا دلیل میاورد که زندگی خوبی داره اینطوری متقاعد نمیشدم.
و گپ زدن با این زن دوست داشتنی دلنشین غنیمتیه که فقط ساعت ۱۲ نیمه شب، تو دل یه کیشیک پرکار و خسته کننده که به هر قیمتی بوده جمع و جور شده، همه مریضها خوابیدن و به آرامش رسیدی به دست میاد. عین یه گنج. دو تایی مشینین پشت استیشن و هوس خواب از سر پریده سیب پوست کنده میخورین و لذت ساده ترین حرفای زندگی رو می بلعین.
نه از اخبار میگین و نه از سیاست و راست و غلط. از کار سختتون غرغر میکنین و کارهای مونده خونه ،از فکر سفر میگین و کم بودن مرخصیها و .... اوج حرفای فلسفیتونم اینه که بهت میگه:" میدونی چرا مریض شدی؟ چون خدا دوستت داره. خدا همیشه کسی رو که دوست داره اذیت میکنه. ما یه معلم داشتیم میگفت دیدین وقتی یه بچه رو خیلی دوست دارین لپشو میکنین، گریه میکنه؟ خدا هم بنده هاشو همینطوری دوست داره. من همیشه وقتی اتفاق بدی برام میافته میگم آخه خدا خیلی دوستم داره. "
و این رو با چنان صداقت و سادگی ای میگه که همه اون چیزی که اگه هر جای دیگه بود میگفتی اصلا به ذهنتم نمیرسه ، کاملا مجذوب این لطافت ملموس میخندی و میگی کارت درسته! که واقعا کارش درسته!
شایدم این اعجاز نیمه شبه که یواش یواش میاد میشینه رو زمین و آدمها رو شفاف و نزدیک میکنه. چه تو بیمارستان کیشیک باشی، چه تو خونه پای چایی و قلیون و شعر فوروغ، یا تو سواحل دریای اژه در حال قدم زدن..... یا شب، شب احیا باشه و هوس شب زنده داری بزنه دیوونت کنه.
ماجرا از اونجایی شوروع میشه که رزیدنت زنان رو خبر میکنن یه خانوم باردار با حال عمومی بد به اورژانس اومده. رزیدنت زنان با عجله خودشو به اورژانس میرسونه. حال زن باردار خیلی بده و هر چه سریعتر باید بره اتاق عمل وگرنه به ترتیب جون بچه و مادر در خطره. براش برگه بستری مینویسه و می ده به همراهش. "سریع ببرینش اتاق عمل." .... "باید اول پرونده تشکیل بده. اینطوری اتاق عمل قبولش نمیکنه." تشکیل پرونده خیلی طول میکشه و رزیدنت زنان منتظره. معلوم میشه پدر پول کم داره. "بخاطر اینکه پول کم داره...." خانوم دکتر این قانون رو همه میدونن. ما باید پذیرشش کنیم اما باید با سوپروایزر هماهنگ بشه. "خوب هماهنگ کنین." .... "تلفنشو جواب نمیده." ..... "نمیتونیم صبر کنیم." .... "مجبوریم." ..... چندین دقیقه میگذره و به هر ترتیبی که هست مادر پذیرش میشه. دو تا رزیدنت و یه اینترن دارن دنبال کارای مریض میدون. خیلی دیر شد اما دیگه همه چیز آمادست.
با اتاق عمل هماهنگ شده. تیم بیهوشی آماده است. مادر سرم گرفته. دارو تجویز شده. فقط مونده انتقال مادر به اتاق عمل. هنوز کسی برای انتقال نیومده. ..... صدای قلب جنین کم شده. رزیدنت زنان به پرستاراورژانس میگه اینجا چه خبره؟ چرا نمیبرنش؟ پرستار میگه من که نمیتونم ببرم. باید بیمار بر بیاد. ...."چرا نمیاد؟" ..... "به مسئول پیج بگین." ....... "مسئول پیچ نیست." .... " به مسئول اورژانس بگین." رزیدنت زنان به مسوول اورژانس:" بیمار برتون کجاست؟" .... " رفته دنبال گرافیها." ..... " مگه گرافیها بیمارن؟" ..... "پس کی بره دنبال گرافیها. یه کم صبر کنین میاد." .... چند دقیقه بعد همه در اوج ناباوری جیغ بنفش رزیدنت زنان رو میشنون که " بیمار بر کجاااااااااااااست؟" در لحظه بیمار بر میرسه. و بیمار بعد از گذروندن سد چندین آسانسور وارد اتاق عمل میشه.
توی اتاق عمل سه تا رزیدنت بیهوشی و رزیدنت اطفال منتظرن. مادر واضحا بدحاله. داروها و کیسه خون مریض توسط رزیدنت زنان از آزمایشگاه میرسه!! الان درست ۷ تا دکتر تو اتاق عملن. "وسائل احیای نوزاد رو کی میاره؟" .... "تکنسین بیهوشی." ..... "خوب...." .... "خوب" همه سرشون تو کار خودشونه. "خوب این تکنسین کجاست؟" .... " داره شام میخوره؟" ..... "شام؟؟؟؟ من وسائل احیا میخوام." ..... هیچ کس جواب نمیده. صدای رزیدنت اطفال یه خورده از پائین ترین حد خارج میشه" من وسائل احیا رو الان میخوام" ... " خیلی خوب خانوم دکتر. چقدر ماشالا عجولین." !!!! .... وسائل احیا در آخرین لحظات نصفه نیمه حاضر میشه. رزیدنت اطفال داره وسائل رو چک میکنه. به ازائ هر یه وسیله که هست یکی نیست. دونه دونه میگه تا اینکه آخریش گاید داخل لوله تراشه است. تکنسین بیهوشی تو وسائلش دنبال گاید میگرده. دورو برشو نگاه میکنه!! رو زمین دنبالش میگرده!!!!! لای کات نوزاد دنبالش میگرده!!!!!! آخر سر در مقابل چشمای گرد شده رزیدنت اطفال توی آت و آشغالا دنبالش میگرده!!!!!! "مگه گاید شما استریل نیست؟"....."فعلا که اصلا نیست"!!!! همهمه میشه که گاید پیدا نشد. اول همه فکر میکنن که کی گم شده. بعد دارن میگن کی گمش کرده؟ بعد دارن فکر میکنن که بدون گاید هم میشه اینتوبه کرد. آخر سر همه با هم به این نتیجه میرسن که اساسا گاید توی لوله تراشه نمیره!!!!!!! و چیز به درد نخوریه !!!!! رزیدنت اطفال کاملا گیجه که یکی از پرسنل با خوشحالی از در میاد تو که اینم گاید. چقدر سخت میگیرین. مگه گاید چیه؟ ...... کاشف به عمل میاد که گاید جدیدمون یه تیکه سیمه که آقا از رو زمین پیدا کردن و از اتفاق کاملا اندازه یه گاید واقعیه. و وسط تشویقهای همه افراد حاضر که تو چقدر مبتکر و خلاقی آقای محترم یه لوله تراشه باز میکنه و گاید رو میذاره داخلش و میده دست رزیدنت کودکان "خوب شد خانوم دکتر؟" ..... رزیدنت کودکان که چشماش همینجوری گرد مونده از صمیم قلب از خدا می خواد بچه نیازی به لوله تراشه نداشته باشه.
مثل اینکه خدا هم بیشتر بنده هاش رو دوست داره و بچه واقعا نیازی به لوله تراشه نداره.
حالا باید بیان دنبال نوزاد. قانون اینه که هر جا مادر بستری بوده باید پرستار همون بخش بیاد نوزاد رو ببره ان-آیـ-سی-یو. بخش زنان میگه مادر که از بخش ما نیومده. بخش اورژانس میگه ما کات نداریم برای نوزاد. بخش نوزادان میگه اصلا وظیفه ما نیست. رزیدنت اطفال نوزاد رو رها میکنه و میاد زنگ میزنه به سوپروایزر. سوپروایزر میگه الان درستش میکنم. چندین دقیقه میگذره. نوزاد زیر چشم رزیدنت اطفال داره هیپوترم (سرد) میشه. رزیدنت اطفال سراسیمه زنگ میزنه به سوپر وایزر. بعد از چندین بار جواب میده. "هنوز نیومدن دنبال نوزاد." ..... "میان." ..... " خیلی دیر شده. داره هیپوترم میشه." ..... " روشو بندازین هیپوترم نشه!!!!!!!!!!!!!!!" ..... "جدا؟؟؟؟" ..... حرف زدن بی فایده است. باید صبر کرد. بعد از ۴۰دقیقه بالاخره میان دنبال نوزاد. شاید رزیدنت اطفال واقعا عجوله.
نوزاد منتقل به کات میشه و میره برای بستری در ان-آی-سی-یو. یه طبقه پایینتر. سه تا آسانسور برای اینکار هست. یکیش که خیلی وقته خرابه. اون یکی قفل کرده و تکون نمیخوره. سومی تا همین الان سالم بود. ولی حالا نیست. همه منتظر تا شاید یه اتفاقی بیفته و برسه. اما هیچ خبری نیست. باید به تاسیسات زنگ بزنن. اما اونجا اصلا تلفن نیست. رزیدنت اطفال داره از استرس کبود میشه. چیکار میشه کرد. ۵ دقیقه میگذره. ۱۰ دقیقه. ۱۳ دقیقه. نفس رزیدنت اطفال بند میاد و اعجاب این پروسه رو به نهایت میرسونه و اینبار جلوی چشمای گرد شده پدر، نوزاد رو تو شان پیچیده بغل میکنه و میدوه طرف پله ها و به پدر میگه کات رو با خودش بیاره. کات واقعا سنگینه و فقط خدا رو شکر میکنه که پدر نوزاد هیکلیه. کات پایین پله ها فرود میاد و نوزاد میره داخلش. و همه با آخرین سرعت به طرف ان-آی-سی-یو.
مشکلات تمومی نداره. توی ان-آی-سی-یو به تعداد نوزادا وسیله نیست. مونیتور خرابه. لوله اکسیژن نمیرسه. اکسیژن مرکزی فشارش کمه .سر ساکشن کوچیک نداریم...... و ...........
کوچولوی عزیز ما! اینجا به هر حال وطنته. خوش اومدی!
می دونم. ۲۰ سال دیگه یه همچین روزی جلوی کامپیوترت نشستی، داری تو گوگل ارث میچرخی و با حسرت میگی:" تو دنیای به این بزرگی آخه چرا درست اینجا؟" .... جوابشو اگه پیدا کردی محض رضای خدا به منم بگو.
پ.ن.: این داستان مربوط به یه بیمارستان کوچیک تو یه شهرستان دور افتاده نیست. اینجا یکی از بزرگترین بیمارستانهای پایتخته که شاید هر کدوم بارها گذرتون بهش افتاده باشه.
بعضی روزها بی دلیل شادی.
شاد...،پر انرژی...، سرشار، سبک، سرزنده، سالم...، قوی، باهوش...، پولدار...، محبوب...، جوون...، خوشگل...، عشوه گر و دوست داشتنی...، عاشق همه حتی اون عتیقه بد اخلاق تنها. روزایی که قطعا رو زمین راه نمیری، و قطعا خورشید جز تو به کسی نمیتابه! یک دفعه حجم زیادی "زندگی" بهت هجوم میاره. از چشم و گوش و دست و پات "زندگی" بیرون میزنه. میخوای بنویسی، بخونی، ببینی. می خوای به آدما اعتماد به نفس بدی و بگی دقیقا برای چی دوستشون داری. میخوای باهاشون خوش بگذرونی. می خوای همه چیزو عوض کنی و دوباره بسازی. همه جا رو رنگ و آب بدی، زنده کنی.
همین روزاست که دلت میخواد بارها و بارها بهش بگی دوستش داری!
کاش زندگی من همین الان، همین لحظه متوقف میشد! کاش میشد دستامو باز کنم و این حجم "زندگی" رو محکم بچسبم. همه این دنیا رو یک جا مال خودم کنم. و این شادی بی دلیل رو همیشگی....
امروز من به سال دوم رزیدنتی مرتقع شدم. یعنی امتحان ارتقا دادم و ارتقا پیدا کردم. و این یعنی به پایان سال اول رزیدنتی نزدیکم. شاید تاثیر گذار ترین سال زندگیم.
زندگی عجب بازی ای سر آدم میاره! هیچ وقت طنز زیبای مهران مدیری رو یادم نمیره وقتی که تو سریال پاورچین، همون اوائل که می خواستن برای داوود کت و شلوار خواستگاری بخرن، یه کت و شلوار گرون پیدا کرده بودن و اومدن سراغ فرهاد برای پولش:
صحنه اول: فرهاد: عمرن!
صحنه دوم: همه با هم در حال خرید کت و شلوار....
تمام زندگی من شده مصداق همین طنز ساده!
صبح آخرین کشیک اینترنی لذت خوردن نیمروی صبح کیشیک زیر زبونم بود که یه نفس راحت کشیدم و گفتم: تموم شد. دیگه تو زندگیم کیشیک نمیدم.
کمتر از ۲ سال بعد، اول مهر ۸۷ ساعت ۸ صبح خود من بودم که پشت میز اورژانس علی اصغر نشستم و فردا ظهرش گیج و منگ از پشت میز بلند شدم. و ۲و نیم ماه بعد ۱۷آذر ۸۷ تازه فهمیدم چه بلایی سرم اومده. وقتی کارت ورود و خروج من برای اولین بار تو یه روز ۲ تا ساعت داشت. یعنی هم رفتم، هم دارم بر میگردم! یعنی برای اولین بار ۱۴ تا کیشک تو ماه میدم. یعنی باید ۱۵ تا کیشیک تو ماه بدی تا بفهمی چقدر خوشبختی که ۱۴ تایی شدی. خوشبختی ۱۴ کیشیکه! ۱۴ تا ۳۰ ساعت. ۱۴ تا ۳۰ ساعت دوندگی و استرس و بی خوابی و سین جیم شدن. خوشبختی ۱۴ تا شب بیداری در ماه.
" ... مرا به سخت جانی خود این گمان نبود ...."
و حالا که شب امتحان ارتقا کشیکی و نصف بیمارستان رو به تو سپردن و مریضات همه بدحالن و مریض بدحالم باید پذیرش بدی و اصلا مگه به مریض مربوطه که تو فردا امتحان داری و استاداتم صبح بخاطر تعطیلی ها یا نیومدن و یا اگه اومدن عجله داشتن نشده درست ویزیت کنن (خوب اونام آدمن، مشغله دارن!) و ..... اونوقتی حالت درست جا میاد که اتندت ساعت ۱۰ شب تلفنی بهت میگه:" فردا صبح قبل از اینکه برین برای امتحان مریضها رو ویزیت می کنین دیگه؟" ..... بله؟!!! کل بیمارستان رو؟!!! ما دو تا؟!!! .... " والا ..... فردا ..... نع! " اینم پایان سال اول رزیدنتی.... نه! این کار کار من نیست.
حالا دیگه خیالم راحته که فردا امتحانمو قبولم.
چقدر این نه یکساله خوشمزه بود! من دیگه سال یکی نیستم!
