رئیس بخش ما بچه های بی سرپرست رو "مجهول الهویه" صدا نمی زنه. روشون اسم می ذاره. این برای من خیلی مهم بود... یه آدم ۶۰ ساله توی یه شهر کوچیک و سنتی، احترام به ذات انسان رو .... دیگه تعجب نمی کنم وقتی به من میگه باید درمانگاه بزنی برای اینکه گرفتار "روزمرگی" نشی تا بتونی به اون چه می خوای نزدیکتر بشی، وگرنه مریضها رو بالاخره یکی می بینه!
سه روزه نوزادش بستریه. روزی سه بار میاد می پرسه: دارویی لازم نیست براش بخرم؟ دکتر دیگه ای لازم نیست بیارم؟ جایی نباید ببرمش؟ .... امروز میگم چرا انقدر نگرانی؟ گفتم که اینجا همه چیز هست. میگه پدر بزرگشم، دکتر زنان دخترم گفته بود بره بیمارستان خصوصی، من گفتم نه، دولتی هم خوبه. حالا اگه طوریش بشه همه از چشم من میبینن....
سر تا پاش زار و نزار! میگم آره باید بره خصوصی. شبی ۶۰۰. ۱۰ - ۱۵ شب بستری. داری؟
میگه لازم بشه جور می کنم. کلیه مو می فروشم.....
میگم کلیه تو بذار تو جیبت، برو خونه. شماره اون متخصص زنانتم بده من یه چیز قابل بهش بگم...
"کلیه خور!"
وقتی توی بیمارستان یه شام خوشمزه می خورم، به این فکر می کنم که یه نفر یه جایی داره کارشو درست انجام میده. آشپزی رو تصور می کنم که یه قفسه پر از انواع ادویه های مختلف داره. ادویه هایی که شاید بقیه اصلا نمیشناسن! حتی ممکنه ادویه هاشو خودش می ره می خره چون براش مهمه همه چیز داشته باشه. شایدم اصلا ادویه خاصی نداشته باشه، فقط موقع غذا پختن مرتب به غذا سر میزنه، مرتب میچشه، ... یا خیلی دقت می کنه آب و نمک و روغنش چقدر باشه، شاید حبوباتشو زیاد خیس میکنه، برنجشو حتما آب می کشه .... نمی دونم، شایدم کاری که میکنه هیچ کدوم اینها نیست. شاید اصلا نمی تونم تصورش کنم... فقط چیزی که میتونم تصور کنم اینه که، احتمالا دوست داره کارش خوب باشه. مثلا می تونم تصورش کنم که موقع کار کردن مدام داره غر نمی زنه. هزار تا توجیه برای بد کار کردن احتمالا نداره، با بی حوصلگی از سر و ته کارش نمی زنه، شکایت از گرونی و حقوق کم و خستگی رو با نتیجه کار قاطی نمی کنه، فکر نمیکنه مشکلات عظیم منحصر به فردی داره که توجیه کننده بی حوصله کار کردنشه، فکرم نمیکنه کارش خیلی هم مهم نیست و ملت اگه شام بدمزه بخورن نمیمیرن قطعا، و مهمتر از همه اینها هر لحظه، هر لحظه، هر لحظه از کارش داره تکرار نمیکنه: همه چیز مملکت باید به هم بیاد....
وقتی توی بیمارستان یه شام خوشمزه می خورم، فرداش اصلا جور دیگه ای ویزیت میکنم...!
خیلی وقتها به زندگیم فکر می کنم. زندگیمو با بقیه مقایسه می کنم، چیزایی که دارم و ندارم رو کنار هم می ذارم و از خودم می پرسم: من واقعا خوشبختم؟.... توی کتاب بانوی شکسته* از یه نفر پرسید تو خوشبختی؟ گفت "هیچ وقت این سوال رو از خودم نمی پرسم.... ولی فک میکنم جوابم مثبت باشه. " هیچ وقت این سوال رو از خودم نمی پرسم!.... پس چرا من انقدر از خودم می پرسم؟ و هیچ وقت هم نمی تونم بهش جواب بدم. هیچ وقت جوابم قاطعانه مثبت یا منفی نیست. بلد نیستم جواب بدم و اصلا نمی دونم این سوال جوابم داره؟.... همیشه همه چیز می تونه خیلی بهتر از این یا خیلی بد تر از این باشه... بعضی وقتها به زندگی بقیه نگاه می کنم و فک میکنم چه زندگی به هم ریخته و مسخره ای به نظر میاد چرا خودشون نمی فهمن؟.... ولی بعد ترسم بر می داره یعنی زندگی منم به نظر بقیه همین طوریه؟ و خودم نمی فهمم؟.... و خب اگه قراره نفهمم اصلا چه اهمیتی داره؟ .... اصلا واقعا اهمیتی داره؟ چرا من انقدر از خودم می پرسم و مدام دنبال یه راهی برای جواب دادنشم؟.... همه چیز همیشه می تونه خیلی بهتر از این یا خیلی بد تر از این باشه. خیلی از مشکلاتی که هست می تونست نباشه، خیلی از نگرانیها می تونست هیچ وقت پیش نیاد، خیلی از دوندگیهای ما می تونست کمتر باشه و من هر وقت که پشت سرم نگاه می کنم، میلیونها اشتباه هست که می تونست اتفاق نیافته، میلیونها فرصت از دست رفته هست که می تونست راحت به با بشینه،.... و خب، بعدش چی میشد؟.... شاید خیلی از لذتهایی که الان دارم هم می تونست هیچ وقت نباشه! و حالا، این، همینیه که هست. همه همه چیزی که من دارم. ... و چرا با همه این حرفها، من نمی تونم از خودم نپرسم که خوشبختم یا نه؟
*بانوی شکسته، سیمون دوبوار
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه هاي تو را دريافته ام ....
بعضی از بچه های مدرسه ما که سر کلاس دبیرهای مرد با چادر مینشستن، الان جاهای مختلف دنیا زندگی میکنن و توی فیس بوک با تاپ و شلوارک عکس میذارن. دلم می خواد بپرم محکم بغلشون کنم.
یک دوستی داشتم توی دانشگاه که خیلی خودش بود و این خودش اصلا خوب نبود و اصلا به من نزدیک نبود ولی من نمیتونستم در برابر کسی که انقدر خودشه مقاومت کنم و باهاش دوست نباشم. بعد یه روز سر کلاس محو استاده شده بود و گفت من از این خیلی خوشم میاد.... بعدم گفت "کاش میشد آدم از هر کسی که خوشش میاد، بوسش کنه."
بعد از اون محاله من از کسی جایی خوشم بیاد و به این وسوسه نیافتم.
مریض ۹۰۰ گرمیم برای چندمین بار بدحال شده بود و وقتی رسیدم باباش طبق معمول این چند روز پشت در نشسته بود، اما برای اولین بار گریه می کرد..... به هر ترتیبی بود وضیعت رو به حالت قبلی بر گردوندم و منتظر شدم تا باباش بیاد ازم سوال کنه چون به تجربه فهمیده بودم وقتی من می رم که توضیح بدم مطمئن می شن برای گفتن دوروغ اومدم.
بعد از توضیح کامل اوضاعی که پیش اومده بود، آقای ن. ازم پرسید زنده می مونه؟ گفتم فعلا که زنده است اما قرار ما این نبود. گفت می دونم.... خسته ام. گفتم خب خیلی بهتون فشار اومده. هر کس جای شما بود خسته میشد. اما... خب بچه شما زود به دنیا اومده و مریضه. قبول کردنش سخته ولی این یه قسمتی از زندگی شماست. قرار نیست شما ازش فرار کنین یا مثل یه مصیبت تحملش کنین و منتظر باشین که بگذره تا زندگی دوباره شوروع بشه. این همون زندگیه. به اندازه همه اتفاقای خوبی که تا الان براتون افتاده...... باید زندگیش کنین. .... و واقعیت اینه که شما تنها نیستین. همه ما برای خودمون یه سختیهایی داریم، هر کس به یه شکلی. اینطوری که همه فقط باید منتظر باشن .... برین یه کم استراحت کنین.... برین خرید، مهمونی، سفر... هر چیزی که شادتون کنه. بعد با یه روحیه خوب بیاین هر کاری از دستتون بر میاد برای زنده موندن بچتون بکنین. اگه زنده موند به همه اونچه می خواستین رسیدین.... اگه هم نه، دنیا تموم نشده......
بعد هم یه کم شوخی کردم باهاش و جو رو عوض کردم و واقعا نمی دونم تاثیر حرفای من بود یا ولعش برای آروم شدن اما یه کم آروم شد تشکر کرد و رفت
تا داشت می رفت می خواستم بدوم دستشو بگیم بگم هی! هر چی می خوای بهت می دم یه کم از حرفامو به خودم بزن.... بگو که این سختیها یه قسمتی از زندگیه، بگو میشه وسط همشون شاد باشم و زندگی کنم.... بگو تنها نیستم. همه همه آدمهای دنیا یه سختی تو زندگیشون دارن، همه دارن. ...بگو من تنها نیستم.... بگو دنیا آخر نمیشه.... انقدرا هم مهم نیست... بگو که همه زندگی این نیست...
یه تیکه پارچه سبز دستش بود، "می تونم این رو بذارم کنار بچه ام؟" گفتم اصلا. این آلوده است محیط رو عفونی میکنه..... خب باشه. برو بذار بالای سرش ...... شک کردم. شک کردم که این پارچه بتونه کاری براش بکنه که من نتونم. شک کردم که بچه خوب نشه و من فک کنم شاید باید پارچه رو می ذاشت. که شاید چیزی جایی واقعا باشه....
فردا صبح چند تا پارچه و کاغذ قرآن به تختش آویزون بود!
یکی از مشکلات زندگی من اینه که وقتی با خوشحالی می خوام بچه ها رو مرخص کنم مامانشون گریه می کنه.
بهش میگم دیگه امروز بچتون مرخصه ..... میبینم گریه میکنه. میگم چیه؟ مرخصه دیگه ..... با چشمای پر اشک نگام می کنه. میگم نگرانشی؟ حالش خوب خوب شده. اصلا نگرانی نداره..... نگام می کنه. می گم مشکلی داری؟ نگام می کنه..... می گم ببین این بچه نگهداریش سخته. با بچه های عادی فرق داره. یه مامان قوی و حواس جمع می خواد. با گریه نمی تونی بزرگش کنی ها!..... بیشتر گریه می کنه...... میگم حالا گریه نداره که اگه کارایی که بهت می گم رو بکنی عین بچه های عادی می شه..... همینطوری با گریه نگام می کنه..... میگم اگه مشکلی داری بگو شاید کمکت کنم....... نگام می کنه...... میگم اگه سوالی داری بگو جواب بدم. نگام می کنه...... میگم باشه الان گریه نکن تا برات توضیح بدم کاراشو بعد هر کاری دوست داری بکن...... نگام می کنه...... ای خدا! د آخه لعنتی برای چی گریه می کنی؟ یه ذره به من فکر کن ..... من الان باید چیکار کنم جلوی گریه تو؟ به چی فک کنم؟ چطوری کمکت کنم؟ چطوری بذارمت برم؟ ..... ظلمه بخدا.....