حالا چي ميشه؟

سال دوم راهنمايي، شاگرد اول و شديدا بچه مثبت بودم. تو امتحانات ثلث اول، سر اولين تقلب زندگيم دستگير شدم. داستان اين بود كه دوستم ميخواست جواب يه سوال رو از روي دستم ببينه و من بهش كمك كردم. معلممون با عصبانيت اومد، برگه را از زير دستمون كشيد و سنجاق زد. بعد از امتحانم ما را دم در نگه داشت و همه از جلومون رد شدن و با دلسوزي، سرتاپامونو نگاه كردن. رفتيم دفتر مدرسه و ناظممون يه سخنراني طويل درباره مضرات تقلب براي فرد و جامعه با تحقيرآميزترين نگاهي كه ميتونست، تحويلمون داد. آخر سرم گفت: عالِم شدن چه آسون، آدم شدن چه مشكل!!! حرفاي ناظممون كه تموم شدو همينطور كه دوستم داشت گريه ميكرد، پرسيدم:"حالا چي ميشه؟" ناظممون گفت خب بايد مدير بياد ببينيم اجازه ميده اين نمره بره تو كارنامه اتون، يا نه؟.. نمره كه رفت تو كارنامه و همه هم اون تقلب را يادشون رفت و منم همچنان شاگرد اول موندم.. اما اونچه شد، اين بود كه سال سوم راهنمايي من بزرگترين متقلب كلاس بودم! حتي براي تفريح هم تقلب ميكردم. و ديگه هيچ وقت، هيچ كس هم دستگيرم نكرد. هيچ كس هم نفهميد من بالاخره آدم شدم يا نه؟.. اون چيزي هم كه درون من شكسته بود، ديگه هيچ وقت برنگشت!

بي عنوان

مي خوام همه چيز رو از اول شروع كنم..

حتي اين وبلاگ رو

مي خوام ببينم مالك چقدر از خودم هستم؟ اصلا من چقدر هستم؟ يا، چقدر من هست؟ 

همه اين بازيها چيزي هم توش هست؟... 

...

كه من خموشم و او....

"که من خموشم و او در فغان و در غوغاست.."

چشمهای سبز روشن روشن، خنده بشاش و صدای خیلی آرام و مهربونش بین همه پرستارهایی که صبحها با ابروهای گره کرده و صداهای گرفته تند تند می دون، متفاوتش می کنه. همینطور اینکه، خیلی زود سعی کرد یخ این غریبه کم حرف رو بشکنه و به من سخت دور تنها، نزدیک بشه.. و جزو اولین مکالماتمون بود که گفت "حتما آقاتون تهران که رسیدین میان دنبالتون" من گفتم "بابای من تهران نیست..." و همینطور که داشتم با شک این جمله را مزه می کردم، یه خنده پر از دلبری تحویلم داد که "نه، همسرتونو میگم....". وقتی که دیگه صمیمیتش به دلم نشسته بود و گاهی سر به سرش می گذاشتم بهش گفتم "چرا یه مقنعه نمی خری رنگ چشات که بیشتر بدرخشن؟" بازم خندید و گفت "نه، این کارا را دوست ندارم، مگه برا آقام..." با برق عجیبی تو چشمهای نازش که نگذاشت دلگیر بشم از وزن "آقام" آخر جمله.... امروز قول داده بود به بهانه آزمایش پسرشو بیاره. دستها رو شونه مرد دومش، عطر غرور همه اتاق رو گرفته، با لطیفترین صدا می گه: "پسرمه ها! تعریف کرده بودم براتون..." و من محتاج قطره ای از این غرور مدتها خیره نگاهش می کردم...

.... غرور من کجاست؟ ... رضایتم کو؟ ...  این رضایت سهل الوصول، کجا از من دریغ شده؟ ...  این خوشبختی ساده و بی ریا، این سیراب شدن از حس لحظه لحظه زندگی، این آرامش و نشست،... کی قرار شد "کمال" نصیب کسی بشه که هیچ وقت من نباشم؟... بی قراری از کجا به من رسوخ کرد؟ .... طوفان کی به پا شد؟ ......من کی محکوم شدم به این قلیان همیشگی و این خواستن تمام نشدنی؟.....  غرور من کجاست؟ رضایتم کو؟...

...

  نوزاد ۷ ماهه به دنیا اومده. حالش خیلی بده و روزی ۲ بار احیا میشه. دارم سعی می کنم به مادرش بگم زیاد امیدی به موندن بچه نداشته باشه. هر چی می گم، میگه نه، می مونه.

ــ از کجا می دونی می مونه؟

ــ همه می گن می مونه. چون ۷ ماهشه. اگه ۸ ماهش بود نمی موند.

ــ اگه ۸ ماهش بود نمی موند، ۷ ماهه می مونه؟!!

ــ آره. همه می گن.

ــ خب همه بگن... تو خودت فک کن. یه کم فک کن ببین ۷ ماهه بهتر از ۸ ماهه است؟

ــ آره.

ــ .... فک کردی الان؟

ــ آره.

ــ ۷ ماهه بهتره؟!!!

ــ آره.

ــ خب،... برو خونه.

ــ کی بهش شیر بدم؟

ــ ... دیگه، همین فردا پس فردا...

این قدرت زندگی

  بی خیالی و سر خوشیمان وحشت آور است. کاریکاتور مرغهای فیس بوکی، خنده دار نیست، وحشت آور است. اس ام اس های مسافرت مرغها به آنتالیا و شکستن بازار بورس توسط نان، و خنده های تمام نشدنیمان وحشت آور است. سطح بالای امید و اطمینانمان از مرز افتخار گذشته. این جماعت ساکن و آرام، این رضایت و خرسندی، این مهمانیهای افطاری، این مسافرتهای ساده و خودمانی، انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده، انگار که سنگ هم از آسمان ببارد ما ملت صبور و قانع می توانیم بخندیم و مهمانی برویم و زایش کنیم و سریال ببینیم.

هوشیاری لطیف

  چرا تنها مادری که هر وقت از کنار تختش تو اتاق مادران رد می شم داره آهنگ گوش می کنه، باید تنها کسی باشه که هر روز چند بار میاد شیرشو میذاره تو بخش برای بچه های بی پدر و مادر؟

...

  رئیس بخش ما بچه های بی سرپرست رو "مجهول الهویه" صدا نمی زنه. روشون اسم می ذاره. این برای من خیلی مهم بود... یه آدم ۶۰ ساله توی یه شهر کوچیک و سنتی، احترام به ذات انسان رو .... دیگه تعجب نمی کنم وقتی به من میگه باید درمانگاه بزنی برای اینکه گرفتار "روزمرگی" نشی تا بتونی به اون چه می خوای نزدیکتر بشی، وگرنه مریضها رو بالاخره یکی می بینه!

می خوریم همدیگه رو آخر!

  سه روزه نوزادش بستریه. روزی سه بار میاد می پرسه: دارویی لازم نیست براش بخرم؟ دکتر دیگه ای لازم نیست بیارم؟ جایی نباید ببرمش؟ .... امروز میگم چرا انقدر نگرانی؟ گفتم که اینجا همه چیز هست. میگه پدر بزرگشم، دکتر زنان دخترم گفته بود بره بیمارستان خصوصی، من گفتم نه، دولتی هم خوبه. حالا اگه طوریش بشه همه از چشم من میبینن....

سر تا پاش زار و نزار! میگم آره باید بره خصوصی. شبی ۶۰۰. ۱۰ - ۱۵ شب بستری. داری؟

میگه لازم بشه جور می کنم. کلیه مو می فروشم.....

میگم کلیه تو بذار تو جیبت، برو خونه. شماره اون متخصص زنانتم بده من یه چیز قابل بهش بگم...

"کلیه خور!"

یک نفر مثل همه

  وقتی توی بیمارستان یه شام خوشمزه می خورم، به این فکر می کنم که یه نفر یه جایی داره کارشو درست انجام میده. آشپزی رو تصور می کنم که یه قفسه پر از انواع ادویه های مختلف داره. ادویه هایی که شاید بقیه اصلا نمیشناسن! حتی ممکنه ادویه هاشو خودش می ره می خره چون براش مهمه همه چیز داشته باشه. شایدم اصلا ادویه خاصی نداشته باشه، فقط موقع غذا پختن مرتب به غذا سر میزنه، مرتب میچشه، ... یا خیلی دقت می کنه آب و نمک و روغنش چقدر باشه، شاید حبوباتشو زیاد خیس میکنه، برنجشو حتما آب می کشه .... نمی دونم، شایدم کاری که میکنه هیچ کدوم اینها نیست. شاید اصلا نمی تونم تصورش کنم... فقط چیزی که میتونم تصور کنم اینه که، احتمالا دوست داره کارش خوب باشه. مثلا می تونم تصورش کنم که موقع کار کردن مدام داره غر نمی زنه. هزار تا توجیه برای بد کار کردن احتمالا نداره، با بی حوصلگی از سر و ته کارش نمی زنه، شکایت از گرونی و حقوق کم و خستگی رو با نتیجه کار قاطی نمی کنه، فکر نمیکنه مشکلات عظیم منحصر به فردی داره که توجیه کننده بی حوصله کار کردنشه، فکرم نمیکنه کارش خیلی هم مهم نیست و ملت اگه شام بدمزه بخورن نمیمیرن قطعا، و مهمتر از همه اینها هر لحظه، هر لحظه، هر لحظه از کارش داره تکرار نمیکنه: همه چیز مملکت باید به هم بیاد....

وقتی توی بیمارستان یه شام خوشمزه می خورم، فرداش اصلا جور دیگه ای ویزیت میکنم...!